به سبب لینک مینو گرامی در بلاگنیوز به نقدی مختصر از پارسا صائبی دست یافتیم که پاسخی متین و محترمانه به مطلبی از استاد ابراهیم نبوی داده است که در آن وبلاگنویسان را جماعتی لوس و مستعار نویس و ... خواندهاند . جوابیه کوتاه و موقرانه ی پارسا صائبی حکایت همان توصیه مردمان سرزمین چین است که میگویند به هنگامه بروز خشم مهمیز را ز پای بگشای که بر تهیگاهش فرود نیاید و به هنگامه ی " درون و برون "دادن نفس به سینه ات ، بر دهانه اش افسار زن تا بالا و پایین رفتنش فزونی نگیرد و آغالیدنش آغاز نگیرد ، نامهای بنویس و به دیگر طلوع و غروب آفتابی باز بگشایش و از نو بخوان و باز بنویس و ...
میگویند مردی به زمستان به آبریزگاه ( مستراح) نشسته بود و رفع حاجتش که به پایان رسید ، از درون آفتابه ای آب طلب کرد . آبریزگاهبان که به واسه سردی هوا آب آفتابهها را گرم کرده بود، همان را گرما گرم به درون داد . به چشم بر هم زدنی نگذشته بود که مرد شیون کنان و سوختم، سوختم کُنان و با تنبانی آویزان از مستراح به بیرون پرید . مردمی که آن اطراف بودند گرد وی جمع آمدند و مُدام و به تکرار میپرسیدند : ِای مرد بگو تو را چه شده است آخر، که این چنین فریاد بر میآوری ؟ ، و مرد هم با همان حالت زار و پریشان می گفت : اِی مردم ، آخر شماها که نمیدانید کجای من میسوزد .
حکایت استاد «ابراهیم نبوی»، حکایت همان مرد ز آبریزگاه بیرون جهیده است . با این تفاوت که نیک روشن است کجای ایشان میسوزد. خصوصا که به باورم ، این از انتخابات ریاست جمهوری بر ایشان باقیست . انتظاری نیست ، پیشتر هم سردار « ذوالقدر » جوانان را پیتزا خور و ... نامیده بود و به ریشخندی بگرفته بود آرمان دموکراسی خواهی را و ابراهیم نبوی هم که ذرت خوارشان نامیده است . راستی که به عاریت باید گرفت از بیژن صف سری این را : " روزگار ما " .
از تنگی چشم فیل معلومم شد کآنانکه غنیترند محتاجترند
پ.ن :
من به يكى از ماموران دولتى كره شمالى قول دادم كه پس از بازگشت از اين كشور جز حقيقت ديده ها و شنيده هايم را ننويسم. در كره شمالى هيچ روزنامه نگارى نمى تواند آزادانه به هر جا كه دلش مى خواهد، برود و هر كارى را كه اراده مى كند، انجام دهد. من هم در طول اين سفر به طور دائم توسط دو افسر ارتش به نام هاى «پاك يونگ» و «رى يونگ» همراهى مى شدم. آنها فقط موقع گفت وگو با ديپلمات هاى خارجى و كارمندان سازمان هاى امدادى مرا تنها مى گذاشتند. امروز در گوشه و كنار كره شمالى كشتزارهايى ديده مى شود كه در شيب تند دامنه كوه ها پديد آمده اند و همگى حاصل قحطى فراگير سال هاى ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۹ هستند. دوره اى كه به مرگ ۲۰۰ هزار تا ۳ ميليون تن انجاميد. ادامه این مقاله در آرشیو روزنامه شرق...
صدام به دار آویخته شد و به پیش از رفتنی ابدی هم حتی نگفت نادم است از آنچه که بر ایران و ایرانی روا داشته بود و به آخرین کلام هم نثارمان کرد آنچه را که پیشتر به عمل نشانمان داده بود . از زود رفتنش خرده بر حامیان دیروزش دارند بسیاری ، اما، به باورم خرده ای به آمریکا و فرانسه و روسیه... به واسطه حمایتشان از صدام نمیتوان گرفت ، توسعه یافته اند و کالای خود عرضه میداشتند . آنچنانکه به ایران هم داشتهاند و کاسب هم نیست جز در پی رزق و روزی . عمده روی خطاب به حامیان عرب صدام حسین میباید باشد که از برای افروخته نگاهداشتن کینهای دیرینه به ایران و ایرانی هیچ کمکی را از هم متحد عرب خود دریغ نکردند و امروز هم سر به درون دارند و به درون میگریند از برای بر باد رفتن حیثیت عربی . همانی که از برای فلسفه بنیاد و پاسبانی اش اتحادیه عرب را بانی شدند تا در جهت هویت عربی پایدار باشد و رژیم حاکم بر امروز ایران هم دُم کم نجنبانید از برای داخل شدنش به آن ! . امروز آنچه را که نشانمان میدهند از نیستی صدام حسین ، موجی ست از شادمانی و سرور از برای سر بر باد دادنش به میان شیعیان عمدتا ، اما به ایران شادمانی آنچنانی را شاهد نبوده ام ،حال آنکه آنچه بر ما رفت و بر مرزنشینانمان بر هیچ کس پوشیده نیست و خیل گسترده جنگجویان امروز و دیروزمان که به نیمه هستند و نیستند گواه ز همین دارد . به باورم این سرزمین را هیچگاه با مرگ پروری و مرگ سودایی سر آشتی نبوده است . ایرانیان را میباید از آنچنان «تساهل و تسامحی» بهرهمند دانست که از آب بستن بر روی خصم خویش نیز به جبران و تلافی کناره اند . به باورم از برای نکوهیدن اعدام و سنگسار و تکیه بر همزیستی نیاز این است که غبار از «شناسه میهنی» زدوده شود که فرهنگ ایران زمین نشان از بخشش و گذاشتن و درگذشتن و پاس داشتن کم ندارد تا تکیه بر واژگان امروزی که پیراستنی می باید و هجرت ز نسلی به نسلی تا که نهادینه گردد . آژی دهاک ( ضحاک ) نمونه ای بارز و اینچنینی میتواند باشد که اندیشه ستم را میباید ریشه خشکانیدن که ستمکار باقیست و تنها تکیه بر به در کردنش «ستم »را بنیان باقی خواهد ماند . هست که :آن هنگام که فریدون به همراهی کاوه بر آژیدهاک( ضحاک) تازی نژاد و دیو سان چیره گشت تا پیروزی فروغ را نوید دهد ، ضحاک را به بند و زنجیر کشید و بر دوش گرفت و وی را به کوه دماوند برد . فریدون آژیدهاک(ضحاک) را به درون غاری میبرد و از پاهایش آویزان میکند. میگویند فریدون هنگامی که بر آژیدهاک سه سر پیروز میشود به فکر میشود که به زندگانی وی خاتمه دهد که ناگه «سروش» ایزد پاسبان پیمانها از کاخ هزار ستون خود بر بلندای البرز بر فریدون فرود میآید و وی را ز کشتن آژیدهاک باز میدارد و از فریدون میخواهد که او را درغار همچنان به بند نگاه دارد تا به پایان دنیا به زنجیر باشد . آژیدهاک( ضحاک) زنده است و محل تنبیه وی غاریست که تپهّهای گوگردی دماوند بر فراز آن قرار دارند و دهانه ی غار را با تخته سنگی پوشانیدهاند و بوی گوگرد از آنجا برمیخیزد و مشام را میآزارد و چشم را اشک میآورد . میگویند که هنوز که هنوز است جادوگران به گرد آژی دهاک( ضحاک) حلقهاند . ایرانیان بر این باورند که اگر از بالا سنگی به درون غار افکنید ، آژیدهاک(ضحاک) از پایین غار بانگ بر میآورد که چرا میزنی مرا ؟ و باز میگویند که پایینتر از این غار ،بر فراز تخته سنگی دختر «دیو سپید» جای دارد که پدرش در پیکار تن به تن با رستم ،جان را بدو باخته بود آن هنگام که دیو خفته بود و رستم دیو را بیدار کرد تا به بیداری به پیکار با وی باشد . می گویند دختر دیو سپید ،دختری زیباروی است که گیسوانی بلند دارد و هنوز آنجا بر فراز تخته سنگ نشسته است و به دوکریسی سرگرم است و ما را میپاید. به پایان سخن اینکه: آژیدهاک زنده است و خواهد ماند تا به پایان دنیا و صدام برای همیشه رفت.
با بهرهمندی از :
جلد دوم از باورها و آداب ایرانی ، از « هانریماسه » به ترجمه «مهدی روشن ضمیر»
درفش ایران از باستان تا امروز ، از « نصرت الله بختور تاش »
سفرهای کاری این چند ساله ،قدرت برنامه ریزی در زندگی شخصی را از من سلب کرده . نمیدانم کی به تهران هستم و کی عزم به رفتن دارم . بیرونمان دیگران را کُشته و درونمان هم خودمان را آن هنگام که می گویندمان هم کار و ماموریت است و هم گردش ! بر من ببخشند تاخیر از برای نوشتن این نامه را یارانی چون: حمید رضا زندی ( رازیگر ) ، نیما نیلیان و صادق اهری که به ابتکار جناب سلمان به بازی شب یلدا دعوتمان کردند . اطاعت امر میشود.
۱- با نوروز امسال، ۱۸ سالی، ۱۹ سالی ،شده است که لب به قند و شکر نزده ام . تلخیجات را بر شیرینیجات ترجیح میدهم و از نمکپاش هم گریزانم .
۲- خواهر و برادری ندارم . یک دانه که باشی با بزرگتر ها رشد میکنی تا با کودکان و هم سن و سالانت . به باور من ، آنانی که خواهر و برادری دارند،درک ملموستری از خُلقیات زنان و مردان میباید داشته باشند در قیاس با ما .
۳- دوستان زیادی ندارم . دوست کََمِش خوبه ، اما خوبش !
۴- سحرخیز هستم و بیست دقیقه تا یک ربع به پنج صبح برپایم .
۵- درمصرف شکلهای مختلف انرژی به شدت صرفهجو هستم .
حُکم به رعایت قوائد بازی ، از دوستان :حسن درویشپور ، محمد درویش ، کتایون، شورشی ،در کوه برای شرکت در بازی شب یلدا دعوت میکنم .